متن ترانه احسان نوردی رسوا بی خبر اماده ای شهر سراسیمه شده
جان به لب امده از روی تو نیمه شده
چشمه تو قاتل خوبی ست
به هر جا برود
سر عشق تو میان همگان کینه شده
تب دیوانه گی چشم تو امد به سرم
تو همه جان منی عشق منو بال و پرم
پیش ان لشکر چشمان تو من تسلیمم
مثل سرباز اسیر و عاشقی بی سپرم
جان من بر لب رسیده
اخم رویت را که دیده
رمز و جادو کرده ای عقل از سر و جانم پریده
میشوم انگشت نمایت
عشقه تو این فوق العادست
ارزش رسوا شدن دارد
گناهی بی اراده است
مو پریشان می کنی این پیله پروانه شود دست من این پیچ و خم ها را رود شانه شود
من نماز حاجتم بوی تو را دارد فقط
این محال است که زمانی دست بر دارم ازت
جان من بر لب رسیده
اخم رویت را که دیده
رمز و جادو کرده ای
عقل از سر و جانم پریده
میشوم انگشت نمایت
عشقه تو این فوق العادست
ارزش رسوا شدن دارد
گناهی بی اراده است