متن ترانه سعید شهسواری (شهسوار) قایق گوشه خشکی ساحل سر به زیر نشسته قایق
توی خوابای پریشون فکر یک پاروی عاشق
فکر بارون توو خیالش هم نشین شب و دریا
غم سنگین بهاری دیگه دل کنده از اینجا
دیگه فکر سایه ها نیست وقت رفتنش رسیده
لحظه عزیمت از شب کی میدونه چیا دیده
پای چوبیش لب دریا فکرش اما پیش ابرهاست
داره دل میکنه از هر چی که توو ساحل دریاست
یه آواری که از جنگ دل و جونش به ارث برده
ته این بی صدایی ها توی پیله ی شب مرده
واسه ش جون کندنه اما باید این قایق رو پس زد
که وقتی آخر قصه ست نمیشه باز هم در زد
نمیشه و نمیتونه توو این آوار رها باشه
باید از هر چی دیواره گریزون شه جدا باشه
یه سقف آبی اون بالاست اگرچه آب گذشت از سر
امید میباره از دستاش که میکوبه به روی در
دلش همراه دریا شد از این طوفان نمیترسه
یه خورشید توو مسیر راه چه غوغایی شد این پرسه
دیگه هر ثانیه ش دریاست رها از غربت دنیاست
چه موج بازی شیرینی که دیگه فصل ماهی هاست
نمیدونم چرا ولی “قایق” یه حالوهوای تصویری داره، انگار یه فیلم کوتاه تو ذهن آدم پخش میشه. صدا و شعر خیلی با هم مچ هستن.
یه جور دلتنگی عمیق توش هست که آدمو با خودش میبره. آهنگ “قایق” واقعاً شنیدنیه.
حس میکنم شعر و ملودی با هم ارتباط خوبی دارن. یه کار حرفهای و متفاوت از موسیقی مستقل ایران.