متن ترانه معین گل دان یلدا از تو نگاه اسمون میشد ستاره ها رو دید
اون شب که اخرین درخت
برگ های زردشو میریخت
از دور صدای پای شهر از دور صدای
اون رسید با کوله ی
سفر هنوز بیدار بود و یه خواب میدید
یه خواب که سرخی انار رو گونه هاش نشسته
بود با دست های
یه گل رفیق تو چشماشم جونه بود
اون اخرین هوا رو از یه شهر تیره میشنید اما دلش یه
بومه رنگ با اون سحر رو میکشید
رو پلک های یه شهر خواب یه دشت و با
صداش کشید میگفت نمیشه این شب یلدا
رو بی سحر کشید
اون رو به روی جاده بود
اون با ستاره ها رفیق
اون از همون هوالی رفت
اما سحر یلدا رو دید
یه خواب که سرخی انار رو
گونه هاش نشسته بود
با دست های
یه گل رفیق تو چشماشم جونه بود
اون اخرین هوا رو از یه شهر تیره میشنید
اما دلش یه بومه
رنگ با اون سحر رو میکشید