متن ترانه نصیر معتمدی نشد نشد چیزی بگم با تو
که حرفامو بدونی تو
یه عالم فاصله اینجاست
میون قلب من با تو
گذشتم از همه عشقم
که تو آرومتر باشی
که تویه زندگى اون
بدون فکر من جاشی
بهت گفتم نرو برگرد
دلت مشغول بازی بود
تمام قصمون اینه
مسیر ما موازی بود
گرفتم دست سردت رو
برای آخرین دیدار
شب و ماه و غم و تکرار
- تو و اونو منم بیدار
من آغازم به پایانه
کلاغ قصه ام گیجه
واست فهمیدنم سخته
زمان میخواد به تدریجه
تمام کوچه های شهر
همیشه شاهدم هستن
منو فکر و جداییها
پاهایی که دیگه خستن
بهت گفتم نرو برگرد
دلت مشغول بازی بود
تمام قصمون اینه
مسیر ما موازی بود
گرفتم دست سردت رو
برای آخرین دیدار
شب و ماه و غم و تکرار
- تو و اونو منم بیدار