متن ترانه مصطفی سعادت عشق شیخ بغض دارم! تا کجا باید گلو داری کنم؟
چند تا از گریه ها را آبرو داری کنم؟
مثل مستی در عبور از کوچه های عاقلان
در هجوم سنگ ها باید سبو داری کنم
من همان شیخم که در برخورد با مستی جسور
مانده ام که با چه ترفندی وضو داری کنم
بی نصیبم از تمام آنچه که میخواستم
میروم تا آخر عمر آرزو داری کنم
عین آن دزدی که از عطار عطری برده است
سخت باید در عبور باد بوداری کنم
مثل هر شب عشق، دردی با خودش آورده است
مثل هر شب باز هم باید هوو داری کنم!
من همان شیخم که در برخورد با مستی جسور
مانده ام که با چه ترفندی وضو داری کنم!
بی نصیبم از تمام آنچه که میخواستم
مـیروم تا آخر عمر آرزو داری کنم
واژه هایم در هیاهوی نگاهت لال شد
اشک میگوید که باید گفتگو داری کنم
با سکوتی از کنار رنج ها رد میشوم
گوییا واجب شده بر من که توو داری کنم!
من همان شیخم که در برخورد با مستی جسور
مانده ام که با چه ترفــــنــدی وضوداری کنم
بی نصیبم از تمامِ آنچه که میخواستم
میروم تا آخر عمر آرزو داری کنم!