متن ترانه محمد فردوسی آشفتگی مرا بیهوده میخواهی و من از عشق بیزارم
به این دنیا به این مردم به این احساس شک دارم
چه میخواهی از این آشفتگیهایم؟ رهایم کن
که من تنها به این آشفتگیهایم وفادارم
نگاهت ریشه هایم را به آتش میکشد گاهی
نخشکان ریشه هایم را، نسوزانم که نم دارم
نه می دانم چه میخواهی نه می دانم چه میگویی
نکن با این لجاجت ها به این آوار وادارم
مرا بیهوده میخواهی تو را اصلا نمی خواهم
خریدارم نخواهی شد در این آشفته بازارم
اگر روزی مسیرم سمت ِ دنیایت قدم برداشت
خودم این حال ِ زیبایی که داری را خریدارم
چه میخواهی از این آشفتگی هایم ؟رهایم کن
که من تنها به این آشفتگی هایم وفادارم
نگاهت ریشه هایم را به آتش می کشد گاهی
نخشکان ریشه هایم را،نسوزانم که نم دارم